ღ●¤•*ورود به شرط بلوغ*•¤●ღ
عشق یعنی بدبختی , بیچارگی...اگه عاشقی بیا تو
نه دیداری ٬ نه بیداری ٬ نه دستی از سر یاری مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری . . . چیزی را به من پس دادی که از من نگرفته بودی اما در عوض چیزی را پس گرفتی که آن را برای همیشه به خودم داده بودی با این همه باز هم گله ای ندارم ! درست است جای نگرانی نیست ، ولی همیشه چیزی برای نگرانی هست تو شاید فقط برای چند روز از پا افتاده باشی ! اما من دیگر برای همیشه از دست رفته ام.
هنوز نگاهم آبی ست ... نشستم به تماشای دریا...ساکت بود و آرام،درست مثل لحظه های تنهاییم... مشتی از آب دریا به زخمهای کهنه ام پاشیدم شاید نمکش مرهمی باشد بر درد مکررم.... وقتي ميخواي کسي ندونه که عاشقي وقتي بخواي هيچکس نفهمه دلگيري وقتي نخواي کسي بدونه ازش بدت مياد و حتي وقتي که داري تو تنهايي پرپر ميزني سکوت چقدر ميتونه به آدم کمک کنه وقتي به وقتش ازش استفاده کنيم اما خيلي وقتها نبايد سکوت کرد و ما سکوت ميکنيم مثل وقتي که آخرين فرصت و از دست ميديم براي گفتن... قطعه زیر را یک پیرمرد هشتاد و پنج ساله در آستانه ی مرگ نوشته است: اگر می توانستم یک بار دیگر زندگی کنم آن وقت سعی می کردم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم، آنقدر ها بی عیب و نقص نباشم. بیشتر استراحت می کردم و نادان تر از این سفرم می شدم. در واقع خیلی چیزها بود که من آنها را بیش از حد جدی گرفتم، باید دیوانه تر بودم. اگر یک بار دیگر به دنیا می آمدم شانس خود را بیشتر امتحان می کردم، بیشتر سفر می کردم، قله های بیشتری را فتح می کردم، به نقاط تازه تر می رفتم و بستنی های بیشتری می خوردم. با مشکلات حقیقی رودررو می شدم و مشکلات خیالی را کنار می گذاشتم، می دانید من از آن آدمهایی بودم که لحظه به لحظه عمرم را محتاط و عاقلانه و سالم زیستم. اگر دوباره به دنیا می آمدم تمام لحظات زندگی ام را از آن خود می کردم. من از آن آدمهایی بوده ام که همیشه با دماسنج و کیسه آب جوش و بارانی و چتر نجات سفر کرده ام، اگر دوباره به دنیا می آمدم، سبک تر سفر می کردم. اگر زندگی از نو تکرار می شد در سپیده دم صبح های بهاری با پای برهنه به پیاده روی می رفتم و در پاییز تا دیر وقت به خانه بر نمی گشتم ، چرخ و فلک های بیشتری سوار می شدم، طلوع خورشید را بیشتر تماشا می کردم و اوقات بیشتری را با بچه ها می گذراندم فقط اگر زندگی تکرار می شد. اما می دانید که نمی شود. انتظار سخت است، فراموش کردن هم سخت است. اما اينکه نداني بايد منتظر بمانی يا فراموش کني از همه سخت تر است "دکتر علی شریعتی" محتسب ، مستي به ره ديد و گريبانش گرفت بهترین افراد ، کسانی اند که اگر از آنها تعریف کردید ، خجل شوند و اگر بد گفتید سکوت کنند. ----------------------------- بخندیم ، اما سرمایه خنده ما ، گریه دیگران نباشد. ----------------------------- تاریخ ماشینی خودکار و بی راننده نیست و به تنهایی استقلال ندارد ، بلکه تاریخ همان خواهد شد که ما می خواهیم . ----------------------------- معلم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باش. ----------------------------- هیچ چیز در این دنیا اتفاقی نیست. ----------------------------- بیشتر آنهایی پیروز و موفق می شوند که کمتر تعریف و تمجید شنیده باشند. ----------------------------- غم هایت را بر روی شن بنویس تا باد آن را با خود ببردشادیهایت را بر روی سنگ بنویس تا برای همیشه باقی بماند… ----------------------------- وقتی تنهاییم دنبال یک دوست می گردیم، وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش می گردیموقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم…و باز تنهاییم ----------------------------- هیچ وقت دل به کسی نبن د چون این دنیا این قدر کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم جا نمیشه ... ولی اگه دل بست ی هیچ وقت ازش جدا نشو چون این دنیا اینقدر بزرگه که دیگه پیداش نمیکنی !! ----------------------------- وقتی دلم تنگه میرم پشته ابرا زار میزنم .پس یادت باشه هر وقت بارون رو دید ی بدون دلم واسط تنگ شده. ----------------------------- چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست! ----------------------------- عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی ، دختر همسایه نیست که بهش چشمک بزنی ، غذا نیست که بهش ناخونک بزنی ، عشق مقدسه ، بایدجلوش زانو بزنی ------------------------ روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها .... ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی طرز راه رفتن کسی قضاوت کنم کمی با کفش هایش راه بروم... ***دکتر شریعتی*** چشم هایت وقتی دروغ می گویی زیبا تر می شوند از کنج لبت بوسه ای چو قند گرفتم … از قند لبت من مرض قند گرفتم! طلا را به وسیله آتش…… زن را به وسیله طلا …….. من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ، ولی با خفت و خواری ، پی شبنم نمیگردم . . . کیسه کوچک چایی ، تمام عمر ، دلباخته لیوان شد ، ولی هر بار که حرف دلش را می زد ، صدایش در اب جوش می سوخت . کیسه کوچک چای با یک تیکه نخ رفت ته لیوان و حرف دلش را اهسته گفت . لیوان سرخ شد سه چیز در زندگی اموختم:از عشق رسوایی/از دوست بی وفایی/از شب تنهایی امشب سر مهربان نخلی خم شد در كيسه نان به جای خرما غم شد در كنج خرابه ها زنی شيون كرد همبازی كودكان كوفه كم شد منتظر باش اما معطل نشو تحمل کن اما توقف نکن قاطع باش اما لجباز نباش صریح باش اما گستاخ نباش بگو آره اما نگو حتماًً بگو نه اما نگو ابداً تصمیم بگیر اما با مشورت خـیالم ! جایی که زندگی قانون نداره !جایی که بودن دلیل نمیخواد! جایی که پرواز حد و مرز نداره !جایی که میشه همیشه آشتی بود! جایی که میشه همیشه آروم بود!جایی که میشه همیشه مال هم بود ! . . . جـات راحته گلـم در تنهایی ِ این چار دیواری.. و نفرین کنم،کسی را که تلفن همراه را آفرید! که هر وقت،دلم برای صدایت تنگ میشود ٬ در دسترس نباشی و هر وقت،به لحظه ی دیدارت محتاجم ٬ خاموشش کنی! میخواهم برای همیشه،خاموش شوم...یا بروم جایی که،هیچ مشترکی،صدای بوق ِ آزادم را نشنود! در دسترس نباشم ٬ همین لا لا لالا نخواب دنیا خسیسه واسه کمتر کسی خوب می نویسه یکی لبهاش همیشه غرق خندس یکی پلکاش تو خواب هم خیسه خیسه هر روز خورشيد به اميد رساندن اين پيام خداوند از نردبان شب بالا مي آيد كه : من ترا بخشيدم ... خودت را ببخش... شاد باش و بخند و دوباره آغاز كن ... عشق یعنی پاک ماندن در فساد زندگی دفتری از حادثه هاست چند برگی را تو ورق خواهی زد مابقی را قسمت غصه ها بيدار است دلم امشب پر اندوه نگاهيست كه در بادو نسيم پنهان گشت لحظه ها خواب آلود وطبيعت جاريست چشمهايم خواب وخيالم در پرواز زندگي در گذر است بیاد داشته باش کسی هست که از رگ گردن به ما نزدیکتره و فقط برای مدتی نمیخواهد کسی خلوت تو با اورا بهم بزند..... و اگر اوراحس نکردی ....آنوقت تو تنهائی ..... و لحظه... ((لحظه شکستن ماست))
و من روز و شب جریمه سنگین رفتنت را پرداختم!
و جز دل که روزی هزار بار خراش افتاده
کسی نفهمید که از باء بودنت
تا نون نبودنت فاصله تا بی نهایت بود




دل چو شيشه من مشكن از جداييها...



می گذرند سرد و سخت
آنهایی که چشمانشان تهی است و دستانشان خالی وقلبشان عاری از
هر احساسی آنهایی كه نگاه
شیشه ای شان نوری را بازنمی تابد لبخند ماسیده شان
جز یک انبساط نیست
ودستانشان جز برای خواهش گشوده نمی شود باید دل را
به جاده ها سپرد و به فرداها...
بایدگذشت!
باید رفت....


مست گفت اي دوست اين پيراهن است ، افسار نيست
گفت : مستي ، زان سبب افتان خيزان ميروي
گفت : جرم راه رفتن نيست ، ره هموار نيست
گفت : مي بايد تو را تا خانه قاضي برم
گفت : رو صبح آي ، قاضي نيمه شب بيدار نيست
گفت : نزديك است والي را سراي ، آن جا شويم
گفت : والي از كجا در خانه خمار نيست
گفت : تا داروغه را گوييم ، در مسجد بخواب
گفت : مسجد خوابگاه مردم بد كار نيست
گفت : ديناري بده پنهان و خود را وارهان
گفت : كار شرع ، كار درهم و دينار نيست
گفت : از بهر غرامت ، جامه ات بيرون كنم
گفت : پوسيده است ، جز نقشي ز پود و تار نيست
گفت : آگه نيستي كاز سر در افتادت كلاه
گفت : در سر عقل بايد ، بي كلاهي عار نيست
گفت : مي بسيار خوردي ، زان چنين بي خود شدي
گفت : اي بيهوده گو ، حرف كم و بسيار نيست
گفت : بايد حد زند هشيار مردم ، مست را
گفت : هشيار بيار ، اين جا كسي هشيار نيست

ادامه مطلب

که نسلش منقرض شده ، ولی مرد
خوب مثل سیمرغ ، که از اول هم افسانه بوده
اگر می خواهی زیبا ترین باشی همیشه به من بگو دوستت دارم ….
عشق درد سری است که باید برای فراموش کردن ان عشق تازه ای را پیدا کرد![]()
![]()
![]()






یه روز میاد همش با چشم گریون ... بپرسی من کجام از این و از اون!!


واسه چی داری گریه میکنی
چیه دلم شکستی
واسه کی داری گریه میکنی
چیه دلم غریبی
چی دیدی داری گریه میکنی
میگی گذاشته رفته
اونی که مثه نفس تو بود
اونی که همه کس تو بود
پای همه حرفایی که زده بود
اما باز بی خیالش
اما باز بی خیالش 

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ


آب ماندن در دمای انجماد
در حقیقت عشق یعنی سادگی
در کمال برتری افتادگی







